به نقطهی عطف انتحار برسم؛ دیگر خودم هم جلودار خودم نیستم؛ بنیانهای وجود و اعتبار دروغین همهی کسانی که ذرهای به من ستم روا داشتند را یکجا میدهم هوا... گویا خوش دارند همه چیز را بدون کم و کاست و اینبار با نگاه شخصی بنویسیم... فکر میکنند کسی که به اسناد پزشکی فاصلهاش با مرگ چند قدم است دیگر از چیزی میترسد... با هلال ماه میزنم گردن آلت اربابتان را... نانتان آغشته به خون؛ آبتان خود خون است...




















