گام گام... کوچک بودم و عاشق تنهایی خویش... هیچکسی من را دوست نداشت؛ با اینکه همه من را دوست داشتند... هنوز آن کودکی هستم که هرکجا بایستد احساس تعلق نمیکند... ترجیحم هیچوقت گریز و یا پیوستن به جمعشان از درپشتی نبود؛ هرگز... من خود خود خودم را میخواستم... شاید خودخوهی باشد؛ ولی همینم که است است است... بازیهای تنهایی کودکی... مطرود اول؛ مطرود ثانی و مطرود تا ابد... سهو تبر گردن... سهو سوز ساز... سهو درد درد درد... سهو نفرین سهو مهر سهو عشق سهو نفرت... همه هستم و هیچم... پیشوا و خردترین عضو... ساکن شب و صاحب روز... برای درک منحنی تکرار از روح سهو گذر باید کرد...



