اول: امروز تولد پدر است؛ مبارک باشد...
دوم: سهو؛ جانش به خانواده متصل است...
سه: مدتی نیستم...
چهار: باز خوهم گشت به شرط بقا...
پنج: دوستتان دارم...
شش: این هفتاد و یکمین قسمت مجموعه منحنی تکرار است...
هفت: بخوان؛ بنویس...
هشت: یا سهو بیا؛ سهو: صبر کن آمدم...
نه: نه؛ دیگر حرفی باقی نمیماند... مدتی از دستم خلاص میشوید...
ده: تو خود آن ده هستی که به رسم حضرت سلطان میچرخانی فلک را به دور خود... آری دقیقاً به دور خود... و سهو کیست؟ همان 1:11 بامداد که میدود سمت 3:21 و از آنجا 9 دقیقه در بینهایت غیب میشود... راستی در هفت تاریخ تولد تبر کوبیدم و بکاسلش تاریخ را گرد کردم و شد 11:11 و حال هذیانهایم به ابدیت متصل است... سهو آرتمیس تنگنا تا صبردخت و باقی ماجرا... مخلصم...
- چرا هیچوقت نمیفهمیم چه میگویی؟
- راستش خودم هم نمیدانم چه میگویم...
- قسمت نه گفتی حرفی باقی نمیماند ولی باز حرف زدی...
- حرف نزدم؛ نوشتم... ولم کن...
بخواهم میتوانم از الآن تا شب کریسمس بنویسم... ولی خب بنویسم که چه؟ اصلاً بسترش هست؟ فنی عرض میکنم... مخاطب را که میدانم بسترش را ندارد... سهو سهو سهو سهو سهو سهو سهو سهو...
خدانگهدار













