به عریاننویسیهایی که عریان نیستند دلخوش باشیم؛ یا قیچی سانسور خودمحورانه؟ بگوییم نه حقیقت همین است و بس؟ بس کنیم و دو پرده حجاب روی این ناعریانی عریان خطابشده بکشیم؟ میترسیم از رهایی؛ قضاوت دیگری یا کل خلق؟ آنچه باید حتی در خفای دوستانه خفه نمیشد هم خفه کردیم به حیای تصنعی... حیا کجای این پازل مکتوم بود وقتی هرکداممان یک پارتتر ادبی میخواستیم که در آن غوطهور شویم؟ اصلا جنس انسان نباشد... ابرانسان پوشیده از ابرها باشد... از ناودان فلک هذیان میچکید و ما عورت نپوشانده ستر ریا کردیم و منافقانه گفتیم: ماییم اهل حق و حقیقت... اما حتی در بوسهای در کلام مردد بودیم... خیانت پنداشتند عریانی قلم سهو در انحنای تمنا را... چرا؟ چون از موی لخت گفت و یارش موی فر بر فوق حمل مینمود... حال آنکه سهو آن کتیبهی عاشقانه را برای خود نگاریدندیده بود و دیده بود که این واژهی مکتوم را دار زدند... بیا دو پر سرخ را پس بگیر بانو... لالهی روییده از وطن نوشتم و حس کیف جنسی لالهی گوش با خود خواندیاش... راکت در شهربازی نوشتم و راکت شربازی سربازان جنگ طلب پنداشتی... ما میخواستیم دو بوسه و چند آغوش با تو و تو اما ماراتن کجفهمی ما را تا بیخ خط پایان رفتی... رفتی؟ چرا رفتی و حال پای شب پای دار میخزد به پای سیب حوا و حول محور حاشیههای هولناک هولیدند هولها؟ نه بانو هل نشو... قافیه را میبازم چون شاعر نیستم؛ ولی تار و پود هذیان نویسی از پیکر من ساخته شده... برویم در حمام خیال هم که شده به اشک فرشتگان بشوییم خود را تا شاید خدا رحمی کرد... من که به اعمال پر از معصیتم امیدی ندارم...







