فرسودگی خیال... رنج ممتد... درد درد درد... کیف فشار زخمها تنها کیف موجود است... جانم دارد از این زندگی نکبتبار لعنتی بالا میآید و تکرار میکنم با خود که تمام میشود... چه قرار است تمام شود؟ رنج من؟ در خود فرو میرفتم و انتظار میکشیدند تمام شوم... من نمیبخشم؛ فراموش کنم هم نمیبخشم... یک جایی از اعماق وجودم را زدند که من ببخشم روحم نمیبخشد... تا زبان باز کنی میگویند همه همین هستند... نفرین بر جهانی که همه در آن چنین هستند... یکی آنسوی دنیا قصد کرده در واقعیت چند میلیون انسان را در لحظه پودر کند و میشود عمو... سهو حال دوبار به خشم نوع بشر را نفرین کرده و شده هیولا... گاهی باید عمیق شوید و فکر کنید هر عبارت و جملهای از کجای محور خیال مینشیند بر این صفحات... آنگاه میفهمید سهو چه میگوید... درد میکند جای فکرها...


