سه پر بود در مشت حضرت دوست... یکی سپید... دیگری سیاه... سومی سرخ و سیاه... هذیان بود حامل ثالث؟ آری من محور خیالم... دومی میخندید و اولی هم... دومی را از اعماق قلب دوست داشتم؛ اولی جان من بود؛ ولی دلخور بودم... میبخشمشان؟ نه... چون قرار بر بخشش یا عدمش نبود و نیست... بیزارم از اینکه فکر میکنند شومی نگاه سهو روی آن سه پر هم افتاده... آخر دیوانهها... چه بگویم... مترصد به خیانت آنیست که آنی رنگ سرخ را بدل به قرمز میزند... من اما راوی و مولف سرخترین هذیان دنیا هستم... شاید بیتفاوت عبور کنم از این امواج... نمیدانم؛ ولی پرسه میزنم بهقصد نگهبانی... هرچند؛ هرچند بابتش پولی دریافت نمیکنم؛ ولی من همان نگهبان همیشگی آنانم که حراس دارند... هراس نه؛ حراس... برکهی خیال... زحل هستم؛ باشکوه از دور و سمی از نزدیک... این تفاوت قابللمس سهو است که بهسان رپکنها او را از باقی هنرمندان متمایز میکند... بدعت بدعت بدعت...


