نمیدانم؛ همین که میدانم نمیدانم خودش نوعی از دانستن است... اما مسئلهی مهمتر این است که واقعا من دیگر تا پایان عمر پس از اینهمه سوگ ذرهای شاد نخواهم بود... افسرده نیستم و اتفاقاً بسیار هم پر از شعف برای ادامه دادنم؛ انتخاب شعف هم دلیل دارد؛ حتی اگر منطقی نباشد؛ اما واقعا نمیتوانم و نمیتوانم و نمیتوانم و تا انتهای دنیا هم نخواهم توانست... ادای سوگواری و مردمدوستی و ... را هم در نمیآورم... ولی هرچه فکر میکنم نه چیز خندهداری وجود دارد و نه واقعا مثل اسکلهایی هستم که وسط این جهنم قهقهه میزنند... قطعاً خیلیها معتقدند خنده بر هر درد بیدرمان دواست؛ ولی خب من اگر بخندم عذاب وجدان میگیرم... اصلاً بیخیالش شوید... من دیگر حتی توان توضیح حالم را ندارم... دقیقاً مثل بیماری که نمیداند چطور به دکتر بفهماند کجایش درد میکند...


