نه عزیزم؛ کودکیم تو تنهایی و ترس و رعش... نوجوونیم تو تمسخر تکاپوهام برای هنر... جوونی توی دویدن و نرسیدن گذشت... تو پرسیدی و گفتم؛ نه همه چیز اوکی بود... یه روز گفتی تو گشنگی نکشیدی بدونی چی میگم... ولی من همون روزها گشنه میرفتم سر کار و روی سطح سرد سرامیک با دوتا بالشت میخوابیدم... ناهارم یه غذای سرد میخوردم... تکرارش به چوخ داد معدمو... راستی میدونستی اون روزها مخاطبهام فکر میکردن من توی تخت طلا میخوابم؟ ولی تو میدونستی من حتی تخت نداشتم که بخواد طلا باشه حالا... اون ویدیوکال رو یادته؟ همون که بعد کلی حمله به من دیگه اشکم ریخت گفتم چیکار کنم؟ تو میدونستی نمیذارن... انتظار داشتی باهاشون راه بیام و دست بدم و کوتاه بیام؟ میدونستی این تو مرام محمد نیست... چیو میخواستی ثابت کنی؟ تو میدونستی مسیری که من انتخاب کردم سر تا تهش رنجه... تو میخواستی بگی من بیعرضهم با اینکه میدونستی اونا نمیذارن؟ فرقی بین تو و اونی که گفت بهم بیوجود نمیبینم... همه ظلم کردید... اونام کردن؟ اونا دشمنام بودن؛ شما عزیزام...
- هی سهو؛ عبور کن؛ میدانم یادت نمیرود زخمزبانها ولی عبور کن...
- دوستشان دارم؛ ولی نمیبخشمشان... هیچکدامشان را... مهر یکسوی ماجراست و دلخوری سوی دیگر... نخواه از من که ببخشم... من از نوع بشر بیزارم؛ همانطور که عمیقا دوستشان دارم...


