آنچه به نام روایت رنج ما غالب کردی درواقع یک بازتولید رعش بود که با هدف شکنجهی ما منتشر کردی... وحشتی که دوستان سوارت میخواستند به جان ما بیندازند... اما خب پیادههای ما پا کوبیدند بدون پوتین کنار کاخ اربابت و بدان که پایان شما به واژههای مهاجم ما گره خورده... طناب دار هویت حرفهای تو را سفت بستهایم به میلههای سایهبان حیاط... میگویی مگر چه هیزم تری به تو فروختم؟ تو هیزم آوردی برای آتش زدن من... سکته نکن؛ حواسجمع باش که بهتزده نشوی به هجوم چند وجهی ما... انتقام گرفتنی است؛ دقیقاً مانند حق... وجدان نداشتهات را با باید برای کمک به خلقالله متصل بود آرام کردی... ولی ما میدانیم روحت را به شیطان فروختی برای کشب مقام... گفتم جنایتی شگرف با مداد سفید؛ یادت که هست؟ چشم انتظار باش... خواهیم آمد... اسناد این آمدن ثبت شده نیست؛ بی.خودی گوشی دست نگیر و به این رابط و آن رابط زنگ نزن و پیام نده... راه به جایی نخواهی برد...


