مینویسم درد فکر میکنند روایت درد روحی است؛ مدتهاست دارم درد شدید جسمی را تحمل میکنم... فقط آخ و اوخ نکردن من است که متصور کرده دیگران را که سرحال هستم... در همین لحظه مغزم از درد دارد میترکد و باید مراقب پدر که دور از جان مانند ارواح سرگردان در خانه قدم میزند در تاریکی هم باشم... یعنی آنقدر حرفها و کارهایش رندوم است که نمیدانی چند لحظه بعد قرار است چه کار کند یا چه چیز را رقم بزند... لحظهای در این رنجها کسانی که این مدت آزارم دادند و نفرین کردنشان در ذهن و کلام زیر لب از قلم نمیافتد... حتی تو که مثلاً به اسم همراهی آمدی جلو و ضربه زدی و تا نشست تبر بر کمر رفتی... تا ابد بود نه؟ چه نان نجسی خوردید که انقدر چرکمسلکید... خدا نیامرزد خودتان و رفتگانتان را که چنین موجودات متعفی پس انداخته و به جان مظلومان انداختهاند...


