وعدهعایت را فراموش کردی و حتی یادت نمیآید چه بودهاند؛ چون از ناحیه پایین قول میدهی نه از دهان و اندکی بالاتر... دیگر نه حرفهای تو و نه رفیقهای پلیدتر از خودت ارزشی ندارد... زیرا بهرسم دیپلماسی سیاسیون فقط لبخند به لب چاقو از پشت فرو میکنید... مضحکهی دربار هم نیستیم که در رنج مطلق بگو بخند راه بیندازیم... عصبانی هستیم تا خرتلاق وجود... این را به آن مقامهای ضدامنیتی نفوذی در ساختار هم بگو... همان دوستانت که تا لو رفتی گفتند؛ نه این سرباز سفید ما بوده و این ادابازیها دیگر رسم شد در ساختار... مسئلهی ما نه دانشجوی کف دانشگاه بود و نه ارزشیها... دستبهیقه با خود صاحبکاران بیکار ولی جیبسنگینیم... آنان که حق ما را انشعاب زدند و سرازیر کردن در جیب تولههایشان... باقی ماجرا بماند برای بعد... همچنان از درد به خود میپیچم... من گوشهای نشسته بودم و نان و ماستم را میخوردم و اعتراضم را هم مینوشتم؛ شما من را وارد بازی کثیف پیگیریهای رسمی مبارزه با فساد کردید... حال پاسخگو باشید...


