به خشخش روی برگهایی که باید زیر پا فرش خیالم شوند دلخوشم که چند گام زودتر مینویسم برایت... زیباترین در نگاه سهوی؛ خب میتواند پذیرفته شده نباشد در نگاه تو و فکر کنی دوستداشتنی نیستی و همه از تو متنفرند... ولی خب سهوی این را دارد مینویسد که همین حوالی واژههایش را بنگری به زمین و زمان نفرین و لعنت میفرستد... همین بوی تند خیال تو میزند در مشام قلم که هنوز وصلم به جهانی که شاید فاصلهام با دل کندن از آن چند فشار عصبی است... حال این ضعف را عیان بیان کردم و بدخواهان میتوانند ابزارش کنند؛ ولی خیالی نیست لیموی کوچک دوست داشتنی من... همیشه عزیز بودی؛ از ابتدا تا همین لحظه... تغییر میکند؟ نمیدانم؛ فعلاً که نکرده... دلتنگ ولی بیخیالم چون نباید بشکند تنگ ماهی فراموشی... چه میگوید سهو؟ طبق معمول خودش هم نمیداند... میماند رد مهر تو تا ابد بر پیکر سهو حتی اگر بیان نمیکردی و میدانستم که از اعماق جانت دوستم داری... نباید میگفتم... خراب شد... میدانی که میدانم و نمیدانی که میدانم یا نه... حال معلوم نیست تبریک است یا خطابهی فلسفی سهو بر کتیبهی خیال... بماند برای آن نقطه که تبخیر میشود پردههای فاصله؛ امیدی به دیدار نیست؛ اما شاید دهکدهی جهانی غافلگیر کند ما را... در هر حال جشنی تکنفره برپا میکنم برای خودم در آن روز مشخص... راستی؛ بدان تو آن تنها خط صاف فکری در محور خیال سهو ... ♥️


