در رود خیال شستم اندیشه‌ام را و سنگینی صورت از اشک‌های پاک‌نشده‌ام از چهره‌ی داغان و سرخم را حتی شخص آن‌طرف میز حس کرد... و اما رسم‌الخط عدالت بر پیکر کوه عشق تراشیده می‌شود آنگاه که طلوع کند خورشید حقیقت و بتاباند نورش را بر گستره‌ی این دشت پر از پروانه‌های بنفش... الآن اما خب صدای حشرات به گوش می‌رسد و برگ‌های خشک پاییزی هنوز کوچ نکرده‌اند...