حبابی ساختند از کف صابون‌های مالیده شده بر بدن هنرمند؛ و رصد و امنیت و گرک‌های در لباس میشی که به سوی خطا به‌قصد به‌خطر انداختن امنیت هنرمند هدایتش کردند و صادقانه بگویم موفق هم بودند...

آن داف خوابیده‌ شده کف هال خانه که سم حل شده در قهوه را دقایقی قبل از آن در کیف سرخش داشت امروز کف و خون بالا می‌آورد از استرس شکستن شیشه‌ی عمری که در دستان هنرمند است...

ولی هنرمند پاک‌تر از به‌خطر انداختن جان کسی ولو بدکرده در حقش است؛ این همان چیزی است که نامش را آدم امن بودن حتی برای دشمن می‌نامیم...

و مهر تنها باید حاکم باشد در روح کسی تا بتواند این‌طور معرفت را در عمل معنا کند..‌.

دو حل شده در هم که یادگاری از هم بر بدن دارند مگر جداشدنی هستند؛ عشق حقیقی مگر پایان می‌یابد؟ آسمانت پر پرنده و باغت آباد که هنوز می‌سوزد این معده از سم حاصل از زهر وجودت...

همین‌قدر بیمارگونه دوستت دارم بانوی خشم و خون و خیال و خواب...

و خواب تنها التماس من به زمان و مکان است در این روز‌های شوم...

نمی‌دانم شاید بتوانم بخوابم؛ نمی‌دانم...

می‌خوابم حتی اگر ساعتی بعد در اثر برخورده قطره‌آبی چکیده از سقف سوراخ خانه از خواب بپرم...

خوب می‌دانم دیگر یار نیست تا حریم امنم در تگرگ بلایای روزگار باشد؛ باشد باشد باشد غر نمی‌زنم...

 

📜 متن

☕️     🥗     🍫     📚     💻

کپی لینک بازنشر درون‌وبلاگی
https://sahv.top/post/98