مسعود مسجودی؛ شاکی خصوصی رضا پهلوی که توسط دو ایرانی طرفدار رضا پهلوی مورد ضرب و شتم قرار گرفت؛ بیهوش شد؛ مورد شکنجه قرار گرفت؛ به قتل رسید و تکهتکه شد... حال قضات ایرانی در دعاوی حقوقی و کیفری مرتبط با یک طرفدار پهلوی در ایران که حتی موضوع شکایت سیاسی نیست در وهلهی اول و مربوط به جرائم سازمانیافته و مسائل مالی شخصی است و حتی متهم با کدهای خاصی من را تهدید جانی کرده؛ بدون هیچگونه رعایت پروتکلهای امنیتی، مرا احضار میکنند برای پیگیری شکایت مطروحه... بماند که دنیایی از هزینه روی دستم گذاشته شده و همچنان به پولی که چند ماه پیش ارزشی داشت که الآن ندارد نرسیدهام... حتی درخواست چندباره من برای وکیل تسخیری و مضاعدتی بیتوجه رها شده... اینجا نوشتم که اگر هر اتفاقی برایم افتاد همه بدانند که باید یقه چه کسانی را بگیرند...
شما یعنی سطح مغز یه عده رو ببین... رفتن زیر پست پوری نوشتن مخبر... اینا توی سال ۲۰۲۶ هنوز مغزشون توی دهه ۱۹۹۰ میلادی سیر میکنه... مخبر آخه؟ یعنی دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی اگرم بخواد از این رپرا استفاده کنه نیاز به اطلاعاتشون داره؟ شما واقعا تو دیوارید به خدا... مخبر آخه؟ اگه به کسی هم گفتن مخبری کن ایستگاهشو گرفتن؛ اون برای سنجش وفاداریه... استفادههای دیگه میکنن ازش... مخبر آخه؟! بعد حالا این آدمهایی که مثلا با پوری در ارتباطن چیکار میکنن که این بخواد مخبری کنه؟ اسلحه جا به جا میکنن؟ قاچاقچی بینالمللی هستن؟ خدایی حالتون بده... بگید عملیاتی باهاشون همکاری میکنه یه چیزی؛ مخبر آخه؟
حمله به غیرنظامیان حتی میتواند ابعاد عادیسازی کنترل شده داشته باشد... یعنی دشمنی که به مردم یک کشور وعده نجات میدهد بهطور ضمنی دارد میگوید خب باید بدانید ما اگر بیاییم غیرنظامیان را هم خواهیم کشت... این موضوع نباید برای شما ناراحتکننده باشد... ما همین هستیم که هستیم... ما حتی مردم عادی را میکشیم... حال بماند که آمریکا در عراق چقدر غیرنظامی کشت...
به انعکاس قاب در قابها بنگر آرتمیس... بنگر بانو؛ ببین چه رنجی حاصل شده از وهم جمعی و ترس من از آنهایی که به نگاه شک نگریستند به گریستن در دل شب کنار چاه بیکسی... آرتمیس سهو را دریاب در این وانفسا... بازگرد به اصل خویش و تاب بیاور این سهمگینی سنگین را هم و بزن خط بر تمامیت ثالث کذب... باشد یا نه تو هستی در تمام پیکر این پیکره... آرتمیس آرتمیس آرتمیس تو تمثال متراکم این رنج جمعی هستی... تو همانی که در نبودت نیز هستی اما این کوردلان به کجا میروند نمیدانم... آرتمیس به همین دردها سوگند جز تو نیست علاجی برای این ناامنی مطلق... آرتمیس آرتمیس آرتمیس ما میرسیم به آن نقطهی عطف عاطفههایی که ندیدند در ناز کردن گربهای کوچک در دست سهو... بیرحم خطابم کردند به دلیل تهدید مشتی فاسد و متواری اما تو مهر گره خورده بر این قلب را دیدی... آرتمیس دریاب مرد مرددت را میان این وانفسای بیتنفس پر دود و سرفه... نکند شک کنی به این تردید که من خودم نیز در گامهایم به تردید هم اعتماد کردم... آرتمیس رنج ما را پایانی نیست تا نیست نکنیم هرآنچه نیست کرد آنچه باور ما بود را... آرتمیس برخیز... برخیز بانوی حقیقت که کار من با بانوی خیال تمام شده... من معترفم به جهل خویش؛ اما تو هم به رنج ما معترفی یا نه؟




