ستارههای درد میدرخشند در آسمانی بیکسی و در آینه میبینم تصویر تار چهرهی چروک هنرمندی که صدایش در نمیآید و چین پیشانی را ارزانی شب میکند و روحش نعره میزند و یاران را فرامیخواند... بشتابید که این کودک خفته در خون خویش دارد از دست میرود...
من هشت سال پیش توی آثارم از این جسم همیشه یخ و معدهای که دائم سر به سرم میذاره نوشتم... خون نیست تو این رگها... بپرس از اونایی که دیدنم این اواخر از جسم نحیفم...
خداروشکر مستجابالدعوه هم هستم کنار مستجابالنفرین بودن... :)) رعش پا شروع شد... 🙂 هرچند میگن آرزوی مرگ، مرگ رو نزدیک میکنه... من کی انقدر مسلمون شدم اصلاً...




