حیران و سرگردان گریزان از این ملاعین به رشته‌کوه موهایت پناهنده شدم... باشد که به‌رسم پرندگانِ طماعِ همدست قدرت، قهوه‌ی قجری مهمانم نکنی...  من از صد دام پهن شده میان راه جان سالم به در بردم تا به اینجا رسیدم بانو... کلبه‌ات آباد رعش ثانی از حدیث بی‌کسی...

شیرینی شهد کنج لب و چکمه‌ی فرمانده‌ی زن روسی و پرواز به سوی ابدیت و شریان شعور شعری که نمی‌دانم چند شاه وجودش را حس می‌کنند... اما اعضای انجمن همیشه کلافه از تصمیم‌های سطحی وزرای بی‌نسبت با سیاست و به فنا دادن همه چیز در کسری از ثانیه هستند... شرابت را بنوش درگیر این هذیان‌ها نشو..‌.

به‌عمد نه درست عمل می‌کنی نه غلط؛ تو یک ساکن ایستاده در آستانه‌ی دری که نه اجازه می‌دهی کسی داخل شود و نه وارد... پس‌مانده‌ی دویدن‌های کدام شاعر کهن برای زندگی هستی نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم این جایی که ایستاده‌ای جای درستی نیست...