پوست رنگها کنده شد تا...
بهدنبال امتحان کردن نور نباش...
حتی اگر غرق در شک باشم؛ حضور زبر تو در تار و پود زندگیام خوشایند است... نمیدانم شاید خودآزاری دارم...
تشک تا خیال تخت ربودهشده از اعصاب آرام راوی قصهی بیکسی فرو میرود در خود و خواب و خوراک را میگیرد از مخاطبی که دوست دارد مخاطب خاصم باشد... او میدود بهسوی عشق و منِ لتوپارِ هجوم اعداد به زندگیام، برای اعداد ناچیزی که شام یک شب عدهای از خلقالله است در باتلاق غصهها فرو میروم... حیف سهو؛ حیف که در این دیار برای شرافت پولی پرداخت نمیشود...




