نشانه نرو قلب بیدفاع مردی را که تیک لاس زدن با هر بیسروپایی را در آستین ندارد و گر گفت عاشقت هستم یعنی واقعاً هست... دامن آبی خیال و باد بیحیا و من محجوب و دستانی که ملتمس آنچه نباید عیان شود را پاسداری میکنند... چه میگویی سهو؟ هذیان جانم؛ هذیان...
هرگز قدرت هنر را دستکم نگیر؛ زیرا قدرت نفرت و اسلحه است و هنر عشق و مردم... حال در خلوت خویش به سایهی خیال ما بنگر و ببین کدامیک از ما قدرت بیشتری داریم...
خودکارها ذوب زیر گرمای خشم و عشق شرم عریان چکیده از ساعت و منِ مجنونِ خرد هذیان به کام و خودنویس یادگار دوست که نمیخواهم از آن استفاده کنم... رعش رقص عشق عیش شفا شمس و شور شام آخر برای مسیح قلابی... اشک اشک اشک... دریای بیساحل بیکسی و بام خیال ریخته از ارتفاع چشم... باشد ما خراب تا بیخ؛ ما وصلهی ناجور؛ اصلاً ما هیچ مخدوش در منحنی تکرار؛ اما هرچه هستیم آرزوی شما بیسروپاهای مصلوب به قدرت است...




