- چی شد مگه حالا انقدر شلوغش می‌کنی؟

 - هیچی؛ شرمنده مددجوها شدم؛ چیزی نشد که...

گفتم حق یتیم و صغیر توشه؛ با کف و خون بالا میارید...

دوست نداشتم بعد این‌همه سال مخفیانه بودنش علنی کنم؛ ولی این رو یه هشدار و آمادگی دادن بهتون ببینید برای روزی که دست حق گردن‌تون رو می‌شکنه...

 

مادرجون طبق شناسنامه ۱۰۱ سال عمر کرد و تقریباً تا اواخر عمر کاملا سرحال بود و حواسش سر جاش... امروز رفتیم مزارش رو شستیم و به زبون ساده خودم باهاش حرف زدم... هروقت می‌رفتم پیشش بغلم می‌کرد و می‌بوسید منو و همیشه خبرم رو می‌گرفت اگر نبودم...  تنها ناراحتیم این روزها اینه که چرا وقتی در قید حیات بود بیشتر باهاش وقت نگذروندم... نور به مزارت بباره مادرجون... نکته جالب اینه که طبق بعضی گفته‌ها سن دقیق مادرجون ۱۰۸ سال بود؛ چون اون قدیما شناسنامه‌ها دقیق نبود گویا...

سه چهارتا بودن با این پیشول که موند و اعتماد کرد صحبت کردم و پرسیدم مامانتون کجاست؟ جواب نداد ولی؛ فقط نگاه کرد... دیگه برای اینکه نترسه نازشم نکردم؛ فقط عکس گرفتم و ادامه دادم به مسیرم... راستی؛ سهو عاشق گربه‌هاست... نمی‌دونم شاید چون منو یاد ایران می‌اندازن ناخودآگاه عزیز شدن برام... خودمم یه برهه‌ای گربه داشتم؛ زیبا خانم رو بچه‌های قدیمی‌تر می‌شناسن...