به درک که از گرسنگی میمیرید؛ بمیرید... بازگردید و بابت گندی که به زندگی مردم زدید پاسخگو باشید... مگر ما اینجا داریم بستنی طلا میخوریم؟ خیلی از آنهایی که شما حقشان را خوردید هم یا مردهاند یا در مسیر مرگ هستند... بازگردید... وقت تنگ است...
اشاره به خطبه ۲۷ با نگاه به تهران یا اشاره به خطبه ۲۷ با نگاه به بلاد کفر؛ مسئله دقیقاً همین است...
عدهای شاید بخواهند لخت شوند برای عیش؛ ما ولی لخت شدیم که سالها رنج را به حضار نشان دهیم...
عمویم گفت: از آب نمینوشم چون برادرم تشنه است...
با نفرت و کینه خودم را شلاق زدم؛ چون برادرم در حالی که بسیاری از دزدان ول میگردند و زندگی ما را سیاه کردهاند؛ شلاق خورده است... نفرین بر غاصبان حق ما...
مملکت ما را با روشهای مختلف به آشوب کشیدند؛ باعث از دست رفتن جانهای عزیزی شدند که داغشان هیچگاه آرام نخواهد گرفت... مملکت و زندگیشان را به آشوب میکشیم... این تهدیدها را جدی بگیرید... سالها به زبان نصیحت و مدارا و بهتعبیر سیاسیون دیپلماسی با شما سخن گفتیم... آدم نشدید که نشدید؛ زبان من حداقل تا پایان عمرم نسبت به شما زبان تهدید است... نکند انتظار دارید در شرایط جنگی نسبت به دشمنان قسمخورده وطنم بوس و قلب حواله کنم؟ ما مثل بعضی از دیوثهای بیهویت چکمهلیس غرب نیستیم... اشارهی من به هیچ شخصی نیست؛ اما اگر به خودت گرفتی به خودت رجوع کن که چه کردهای... درضمن من را در هیچ ساید سیاسی نگنجانید... هیچ ساید سیاسی...