بر دل سیاه ستمگران لعنت... نفرین بر وجودشان... بلا از زمین و آسمان بر زندگیشان ببارد به حق همین دردهایی که حتی پول درمانشان را ندارم... با درد دارم نفرین میکنم... خدا شکمتان را پاره کند... خدا قلبتان را سوراخ کند... خدا مرگ دهد شما ستمگران را... ذلیل شوید... در خون خود بغلتید... آواره شوید... زندگیتان نابود باد... مرگ بر ستمگر... مرگ بر ستمگر...
اگر دستوری وجود داره از مقامی که گفته حق سهو رو ندید یا بهش ضربه بزنید بگید ما هم بدونیم و الکی قرض نکنیم برای شکایت و ... یکهو بیاید شلیک کنید خلاص کنید دیگه تعارف نداریم که... من دیگه پولی ندارم؛ یا رب مرگ آن کسانی که دارن به من ضربه میزنن رو برسون... چیزی برام جز نفرین نمونده... مرگ دهد خدا ظالمان را به حق این دو سال رنج من...
آب دستته بذار زمین بدو بیا مشتی؛ هوا بدجور پسه... اینجوری متقاعد میشی؟ دِ بیا دیگه...
ابتهاج چپ بود...
هدایت دیوانه بود...
فروغ افسرده بود...
نیما شعر نمیفهمید...
آلاحمد فراماسون بود...
بزرگ علوی منحرف بود...
معروفی فراری بود...
شاملو کوچهبازاری بود...
سهراب غیرسیاسی بود...
و...
مشتی برچسب و حکمِ تقلیلگرایانه؛ هرکدام چوبی برای زدنِ یکی از ادیبان معاصر...
یکی را با سیاستش کوبیدند، یکی را با روانش، یکی را با زندگی شخصیاش، یکی را با زبانش و دیگری را با نسبتهایی که هیچگاه نتوانستند جای آثارش را بگیرند...
اگر چنین ببینیم، از ادبیات معاصر چه میماند؟
بروید همان حافظ و سعدی را بغل کنید و تا قیامت به آنان افتخار کنید...






