کاش هرکسی به تنگنای تصمیمهای خودش اسیر بود؛ نه تنگنایی که این ملاعین برایش ساختهاند... تنگنای تحمیل تا تنگنای تحمل... مقاومت مقاومت مقاومت... رعش قضات از عنوان شکایت... پاسکاری بیانتها در دستگاه عدل الهی... کارمای تفرعن... هیچ میدانند که میدانیم؟ هیچ دلیلی هست برای این تکرار فشار پشت فشار پشت فشار؟ ما تا کی؟ کی تا ما؟ تا تو ترویج کنی خوشبختی را ما دوصدبار مصلوب بدبختی شدهایم... خیال خام خمیرمسلکان، باد بر حزب اندیشه وزاند و وزغهای وزیده موی آنسوی مردابهای حاوی نفت خام را بهجهت انهدام آنچه حتی دغدغهی ما نبود به جان زندگی سراسر رعش و سراسر غم و سراسر حکم خلق ما انداخت... شوم بودند و هستند و یحتمل خواهند بود این حاملال آزادی؛ آری میگویم حاملان آزادی چون که صرفاً بهسان حمال حمل میکنند... پیامآور صلح و آزادی با موشک هستند؟ من که فکر نمیکنم از بمب بشود به آزادی رسید... سفیدشویی جنایت هم به عهده این آنلاینمسلکان و آن قلمبهدزدان و قلمبهمزدان و قلمبهقربانهای های شده با مخدر مبارزهبازی است... است پس از این جملهی طولانی منطقی نبود ولی همین است که هست... که هست این کوکوی ذعالشدهی درباری دوباره به در خوردهی دربهدر شدهی مادر مرده؟ خمیس همان نبود که گفتم؟ هذیان سرخ اما هنوز برای امت مبعوث پیامها دارد... به چه مبعوثند در این وانفسا... بعید میدانم حتی بسیاری از خودشان هم بدانند بخشی از پازل آخرالزمان بودن یعنی چه... حال اصلا به من چه؟ چ کم بود؟ چ کم بود؟ چه کمبودی دارد این قافلهی قائله ختم کن که وارد میدان نمیشود؟ هی دو گام به جلو و ده گام سکوت... بس است دیگر تکان بخورید... تکان بخورید تا بخوری نشدیم با دود این نشئگان قدرت... باز خدا بیامرزد فرعون را که اندک دستی سوی آسمان دراز میکرد... شما بندهی کدام شیطان هستید که خدا را در زبان شاید ولی در عمل باور ندارید... حتی باشیم دو یا سه نفر هم ادامه میدیم راه را... راهراه پیراهنهای سرخآبی و پایتخت تشنهی خون سپید... در همین حد حتی میتوانم هذیاننویسی کنم...





