نان و نمک و نوکر نامردان و نونوار ناموسپرست و نامههای نوزادان... این بود دوازده نون که ساعت طلب داشت از آنان که بهرعب با مداد سفید نوشتند رنجهایشان را بر کاغذ سفید و یک بامعرفت سیگاری پیدا نشد که فندک بگیرد زیر اوراق تا بفهمند خلقالله که چه گذشت در این سالها بر این جماعت بیدار در دل شب و بیجان در دل روز...
بو گندوی فاندی پول میچپونه تو دخل کاسبای شهرم برای پخش شدن بین ارازل آشوبساز و نظارت زومه رو من سفیدثنا و روش اونوره... هه... طوفان بزند بر کسب و کارتان کاسبان خون جوانان مملکت...
من تو رو هرگز نمیبخشم؛ هرگز... هیچ حرف و سخنی هم باهات ندارم... اینو بدون فقط... هر چی برونی نمیرسی...



