لازم به ذکره وسط بدترین شرایط روانی به خاطر آزارهای یک بیمار آلزایمری و بیماری خودم و کمخوابی و کوفت و بیپولی وسط این رسمی کردن کسب و کار و هزینههام یه حرومخور هم وجود داره که پول من رو نمیده، نشر اکاذیبم علیهم کرده و حتی آدماش تهدیدمم میکنن... امیدوارم هرکی حق مسلم مردم رو میخوره روزی با خون و زردآبه بالا بیارتش... اونم جلوی ملت که با چشم ذلیل شدنش رو ببینن... من با چشمهای خودم دیدم چه آدمهایی که کلاه مردم و برمیداشتن و بشکن هم میزدن و در آخر با بیآبرویی تمام از دنیا رفتن... من دیگه پرتر از اونم که سر مدارا با کسی داشته باشم...
این وسط هم بین تمام غصهها خبر آپدیت تابستانه بلاگیکس اندکی لبخند روی لب ما آورد...
متاسفم برای خودم که شماره کسایی رو حفظم که از جون براشون مایه گذاشتم؛ ولی وقت نیاز در دورترین نقاط ذهنمم فکر تماس باهاشون به فکرم خطور نکرد...






