توی این سالها خیلی از کارها بهخاطر جیب خالی نیمهکاره موند... این بار کلیهم رو بفروشم کارا رو به اتمام میرسونم... توی دیوونهترین ورژنمم...
آدم ناامن و مشکلدار و بیلول و بیثبات و مدعی و کسی که اعتبار و شخصیت اجتماعی درستی نداره؛ نیازی نیست که بهت آسیبی بزنه؛ همین که کنارت دیده بشه و یا ردی ازش در زندگیت باشه کافیه که زندگیت به فنا بره...
اصلاً هم اهمیتی نداره که تو اون آدم رو میشناختی یا نه؛ چون مردم عموماً فکر میکنن هر کسی باهات در ارتباطه حتما رفیقته...
وقتی خودت پول نداشته باشی و پشتوانه هنرت نباشه؛ حتی همون هنری که براش سالها زحمت کشیدی بازیچهی دست کسانی میشه که با دید تجاری به هنر نگاه میکنن؛ تو غصه اصالت کارت رو میخوری و اون دنبال اینه که سودآوری اثر چطوری میتونه بیشتر بشه... خیلی ببخشید ولی وقتی عمیق میشم روش حس پدری رو دارم که داره دخترش رو به خاطر نداری به یه مرد پولدار که صلاحیت نداره میده... تو دردی که سینهم رو میفشاره بابت این احساسات درک نمیکنی؛ ولی احتمالاً یه روز بابت این غصه خوردنا دق میکنم...
من اگه تونستم سلاح سرد رو از دست کسی بگیرم و قلم بدم دستش بهم میتونی بگی مرد میدون فرهنگ... خب؟ بپرس از دست چند نفر سلاح سرد گرفتم و قلم دادم... فرهنگی رو پرورش دادن که کار سختی نیست؛ بزهکار رو فرهنگی کنید... بسم الله...





