ستارههای درد میدرخشند در آسمانی بیکسی و در آینه میبینم تصویر تار چهرهی چروک هنرمندی که صدایش در نمیآید و چین پیشانی را ارزانی شب میکند و روحش نعره میزند و یاران را فرامیخواند... بشتابید که این کودک خفته در خون خویش دارد از دست میرود...
من هشت سال پیش توی آثارم از این جسم همیشه یخ و معدهای که دائم سر به سرم میذاره نوشتم... خون نیست تو این رگها... بپرس از اونایی که دیدنم این اواخر از جسم نحیفم...
خداروشکر مستجابالدعوه هم هستم کنار مستجابالنفرین بودن... :)) رعش پا شروع شد... 🙂 هرچند میگن آرزوی مرگ، مرگ رو نزدیک میکنه... من کی انقدر مسلمون شدم اصلاً...
اینایی که فکر میکنن؛ کنجخزی من از تکبر و خودپسندی و غروره یه لول دیگه از عدم شناخت رو از من دارن... من اونقدر زحم خوردم از آدما که میترسم ازشون... ببین اونی که زایید وقتی منو به حال خودم رها کرد که بمیرم؛ آخرم دید حالا میشه پولی از من به جیب زد من رو فروخت در ازای پول... بریم سکانس بعدی... این بچه همه رو آدمفروش میبینه... تاکید میکنم همه رو... خیلی دلم پره... زیاد به دل نگیرید حرفای این روزهام رو... به حق خون جاویدنامها زودتر میمیرم از دستم خلاص میشید... خدا میشنوی؟ بسمالله... زودتر بفرست جناب عزارائیل رو... اونور حرف باهات زیاد دارم...
دست خودم نیست؛ سندروم فک بیقرار دارم؛ ممکنه یهو شروع کنم بداهه رپ بخونم... یهو رو به آسمون دستبهیقه با خدا باشم... یهو جلو آینه بگیرم خودمو به باد فحش... یهو یه جا یه چی بگم که هیچ احترامی باقی نمونه... دست خودم نیست... زبان سرخ نیست این؛ سندروم فک بیقراره... باور کنی یا نه بیشترین نیش رو به خودم زدم... میدونم وضعیت کثافتیه؛ ولی دست خودم نیست... متوجهی؟ دست خودم نیست... رفیقام میدونن؛ حتی اونایی که هیکلشون دو برابرمه صبر میکنن حرفامو بزنم خالی بشم... چون میدونن از دهن خالی نشم یهو میرم یه آسیبی به خودم میزنم... دست خودم نیست... اذیتم کردن و روان سالمی برام نمونده... یکی از دلایلی که تلفنم رو بیشتر اوقات جواب نمیدم همینه... چون همیشه اشتباهات جبرانناپذیر میکنم... بیرحمها هم که جای مدارا دنبال آتو هستن... دست خودم نیست...


