بهعمد نه درست عمل میکنی نه غلط؛ تو یک ساکن ایستاده در آستانهی دری که نه اجازه میدهی کسی داخل شود و نه وارد... پسماندهی دویدنهای کدام شاعر کهن برای زندگی هستی نمیدانم؛ فقط میدانم این جایی که ایستادهای جای درستی نیست...
گر نباشد غم ندارد جانی برای جا ماندن زیر فرشهای خانه... گر نباشد کوهیم و استوار در بحران... نامش سیاست؛ بیپدر و مادرش شیطان...
فشرده در هجوم طوفانهای ناحق و سپاسگزار حق باران؛ که آسمان را تا آذر حمل میکند و زمستان را وصله میزند به پاییز...
- میان بهار حرف از پاییز و زمستان به چه سبب؟
- ما بیگناهانِ طالبِ خورشیدِ تابستانیم؛ ولی مصلوب به سرمای جانسوز بهمن داریم بهتدریج جان میدهیم...






