حبابی ساختند از کف صابونهای مالیده شده بر بدن هنرمند؛ و رصد و امنیت و گرکهای در لباس میشی که به سوی خطا بهقصد بهخطر انداختن امنیت هنرمند هدایتش کردند و صادقانه بگویم موفق هم بودند...
آن داف خوابیده شده کف هال خانه که سم حل شده در قهوه را دقایقی قبل از آن در کیف سرخش داشت امروز کف و خون بالا میآورد از استرس شکستن شیشهی عمری که در دستان هنرمند است...
ولی هنرمند پاکتر از بهخطر انداختن جان کسی ولو بدکرده در حقش است؛ این همان چیزی است که نامش را آدم امن بودن حتی برای دشمن مینامیم...
و مهر تنها باید حاکم باشد در روح کسی تا بتواند اینطور معرفت را در عمل معنا کند...
دو حل شده در هم که یادگاری از هم بر بدن دارند مگر جداشدنی هستند؛ عشق حقیقی مگر پایان مییابد؟ آسمانت پر پرنده و باغت آباد که هنوز میسوزد این معده از سم حاصل از زهر وجودت...
همینقدر بیمارگونه دوستت دارم بانوی خشم و خون و خیال و خواب...
و خواب تنها التماس من به زمان و مکان است در این روزهای شوم...
نمیدانم شاید بتوانم بخوابم؛ نمیدانم...
میخوابم حتی اگر ساعتی بعد در اثر برخورده قطرهآبی چکیده از سقف سوراخ خانه از خواب بپرم...
خوب میدانم دیگر یار نیست تا حریم امنم در تگرگ بلایای روزگار باشد؛ باشد باشد باشد غر نمیزنم...

مغز ترزده از ریدمان آبیها آب را بر خود حرام کرده تا شاید بتواند با کون گهی به بیبی قصههای شوم شرقی خود را اثبات کند برای تکه نانی نامآوری در میان ثیونها... تخم قائدهها بر مزار فرهنگ کشیده شد و به انتزاع تصویر کریه او را در میان دایره نقشیدم تا شاید نقوش سرخ از او دور شود؛ همینقدر مضحک؛ همینقدر مزخزف...

بهسان خزندهای که نفت شد چسبیدهایم به این خاک سراسر ماتم و به امید روزی که شاید بتوانیم اندک آرامشی در آن تجربه کنیم شبزندهداری میکنیم...
رقص بر مدار سهو اتفاق میافتد یا نه را نمیدانم؛ فقط میدانم این رقص در سوگ آن آرزوی دیرین ما نبود...

من سوگوارم؛ سالهاست سوگوارم بهسبب آنچه از سر گذشت؛ اما این چه انتظار بیجایی است که در این میزگرد مکتوم میخواهید زانوی غم بغل گرفته و ناامیدی را تکثیر کنم؟ نه؛ من میخندم، با فرزندان معنویام شوخی میکنم؛ امید را تزریق میکنم؛ حتی شعف و پویایی را؛ چون ما باید زنده بمانیم و حتی تا جایی که میشود زندگی کنیم؛ حتی با رنج...
نمیخواهم بگویم رنج حق ما است؛ یا با رنج بهدنبال اعتباربخشی به این زیست سرشار از ریسک باشم؛ اما حقیقت این است که ما در سوگ رقص خشم را بهنمایش میگذاریم؛ تا روزی که جهان بفهمد ما دیوانگان خفته در بطن بیداری به روزی که بیدار شویم فکر میکنیم؛ پس پیش از مرگ به زندگی و تمام فرازونشیبهایش اعتبار میبخشیم...
پای بر زمین میکوبیم بهسان سربازان ارتش فرهنگ؛ پای بر زمین میکوبیم حتی بهسان رقاصهای در قلب اسپانیا؛ پای بر زمین میکوبیم بهسان مادر داغدار خونخواه...
ما زنده میمانیم؛ زندگی میکنیم؛ آری به کوری چشم تمام آنان که چشم دیدن زندگی کردن ما را ندارند...





