
ماسیده به کنج خانه ملتمس موریانهها را در آغوش میکشم تا شاید کمی عطر همبستگی به تنم بچسبد و بتوانم کمی حداقل کمی از این تارک دنیا بهرسم خطکشهای چکستهی جغرافیا بودن دست بردارم.
آه سهو آه؛ میبینی آشفتگی خیالم چقدر جملهها را طولانی و نامفهوم کرده؟ میبینی عریانی قلم هم نمیتواند این تاریکی و ابهام غرقکننده را کم کند؟
میبینی چقدر تنهاییم؟
چند تن دیگر باید به خاک هدیه کنیم تا خدای خیالیمان راضی شود شر این ملاعین را از سرمان کم کند؟
تشکیک کشیشها در پاکدامنی مریم کم بود؛ حال باید بازی دوپهلوی مسیح و آخوندها را هم از سر بگذرانیم...

از بت تو بهت زده بر حرف ثانی سهو که عرب را معدوم به قافیه و عجم را محکوم به زاویه داشتن با حکومت ابلهان تازی کرده مینگرم.
جایی نوشتم که بدن زن یک اثر هنریست؛ نمیخواهم بگویم حرفم را پس گرفتهام؛ بلکه میخواهم تاکید کنم که حرفم با تمثال آغشته به سهو تو ابد تثبیت شد؛ و زن زندگیِ آزادی در فردای ایرانم را تضمین میکند.
حتی اگر تمام تمامیتخواهان دنیا بهدنبال سرم باشند سر دادن در این راه به گرد پای آزادیآموزی شما که حق اختیار تن را دارید به این سبکمغزان میفهمانید نمیرسد.

شاید روزی باید افکارم را از کابینتهای مغزم بیرون بکشم و بریزم روی دایره تا شاید این ندانمگرایی تبدیل به دانمگرایی شد...
عجب عجیب مینویسی سهو؛ ستون سرایش سریدنیهای سهوآلود و آن دوست که فرمان میدهد شل کن قلم را و این دوست که میگوید پیچیدهنویسی تو لذتبخش میکند دنبال کردنت را و ...
هذیان از دو پهلو میزنی و از این سوی صفحهکلید، صبر پیالهای از تمنا به دست بهسویت میدود...
غش و ضعف کردن برای ستارگان این سبک موسیقی را کجای دلم بگذارم...
کابینت یا گاوصندوق؛ هر مزخرفی بنویسم، مزخرفات ذهن خودم است؛ حداقل سایهی سنگین امنیت و هوشمصنوعی رو آن مشهود نیست...
حال اگر مشهود نباشد یعنی نیست؟ حتی به تبانی؟ حتی به کجفهمی؟ ملتمس به چه مینگری؟ هیچ ندارم که در اختیارت قرار دهم جز این جان ناقابل...













