
شاید روزی باید افکارم را از کابینتهای مغزم بیرون بکشم و بریزم روی دایره تا شاید این ندانمگرایی تبدیل به دانمگرایی شد...
عجب عجیب مینویسی سهو؛ ستون سرایش سریدنیهای سهوآلود و آن دوست که فرمان میدهد شل کن قلم را و این دوست که میگوید پیچیدهنویسی تو لذتبخش میکند دنبال کردنت را و ...
هذیان از دو پهلو میزنی و از این سوی صفحهکلید، صبر پیالهای از تمنا به دست بهسویت میدود...
غش و ضعف کردن برای ستارگان این سبک موسیقی را کجای دلم بگذارم...
کابینت یا گاوصندوق؛ هر مزخرفی بنویسم، مزخرفات ذهن خودم است؛ حداقل سایهی سنگین امنیت و هوشمصنوعی رو آن مشهود نیست...
حال اگر مشهود نباشد یعنی نیست؟ حتی به تبانی؟ حتی به کجفهمی؟ ملتمس به چه مینگری؟ هیچ ندارم که در اختیارت قرار دهم جز این جان ناقابل...

نهتنها دوستت ندارم؛ بلکه از تو بدم هم میآید؛ یک موجود چرک خفته در بطن وجودم هستی؛ گهگداری بیگدار به آب میزنم و یادآوری خاطرات میکنم برای خویش و دلتنگت میشوم...
ولی به همان عشق پاک سوگند که از تو بدم میآید و نفرت غلیظ من از تو تا عمق استخوانت را خواهد پوکاند...
همین بیمنطق و بیقائده نوشتن و عصبانی بودن و تحمیل این شرایط کثافت به من و سیگار و سیگار و سیگار و تهدیدی که تهدید در لفاف کلام و اعمالت هست و به خیالت خودت را پیروز نبرد میدانی...
ولی خب چوب خدای خفته در دل نفرینها صدا ندارد و به سهو به زمین گرم خواهی خورد...
حتی اگر من تو را ببخشم هم، آن بخش ماجرایم که به عموم مربوط است حلقوم آکنده از فریب تو را خواهد فشرد ملعون...

















