فشار پوتین سرباز دشمن روی حلقومم سکوت را تحمیل می‌کند؛ نه چیز دیگر...

در میان صددرد تحمیل فشار بر ناحیه‌ی آسیب‌دیده را بگذار روی صدها مشکل دیگر...

قطعاً نه قبض بیمه سرعت گذر عمر را کم می‌کند و نه این ملاعین به فکر ما هستند...

لعنت بر هرآنکس که با خیانت این خاک را به این روز انداخت...

صورت صورتی سیلی خورده در سرما که به سرخی بدل زده شد و ارتعاش آن نگاه تند که گفت: چه بر سر ما آوردید که سروسامان را به بی‌کسی تصنعی تبدیل کردید تا سکوت را تحمیل کنید به دخترانی که حتی اگر شبیه عقاید شما باشند در ذهن‌شان از شما و برخوردهای قهری‌تان متنفرند. اصلاً می‌دانی دخترت چند دوست بی‌حجاب دارد؟

حمله هدفمند به عشق تا جایی پیش رفته و جامعه به‌حدی بیمار شده که حتی اون دسته از آدمایی که شاید کمی کمتر گارد دارن در مقابل این مسائل هم تا حدود زیادی میشه گفت به‌صورت ناخودآگاه افرادی که شاید محبت می‌کنن بهشون رو افرادی با نیت‌های غیرحقیقی می‌بینن. (نیت غیرحقیقی منظور هر نیتی غیر از حقیقت همدلی که کمک هست)  چون وقتی در کلِ جامعه افراد منفعت‌طلب بار بیان؛ تصور جمعی در مورد افراد این‌طوریه که معمولا آدمایی که دارن با همدلی صادقانه بهشون کمک می‌کنن و یا محبت رو افراد سودجویی می‌بینن که شاید برای خواسته‌ای در آینده داره این کار رو می‌کنه طرف و یا سودی می‌بره از این کار و این همدلی صادقانه نیست.

این مسئله تا جایی ممکن هست پیش بره که افراد براشون این سوال ایجاد بشه اصلاً چرا اون آدم داره بهشون کمک می‌کنه! جوابش مشخصه چون انسانه؛ چون هم‌وطنه؛ چون... و هزاران مثال دیگر. اگه متوجه شده باشید دارم کم‌کم بحث رو میبرم سمت اینکه کسی نمی‌تونه کسی رو باور بکنه و حتی اون ابعاد محبت‌آمیز رفتارها که در قبالش به‌دنبال منفعتی نیست شخص هم باید براش جواب پیدا کنن. ولی خب در وهله اول انسان با کمک و همدلی با دیگری خودش حس خوب براش ایجاد میشه و آرامش پیدا می‌کنه وقتی باعث خوب شدن حال کسی بشه.

این مسئله برای من در برهه‌هایی از زندگی تبدیل به وسواس شده؛ مثلاً ممکن بود عزیزی حالش بد بود و من تمایل داشتم احوالش رو بپرسم و یا هم‌کلام بشم که کمکش کنم (البته در بعضی موارد این حس رو دارم که می‌تونم کمک کنم؛ حالا برپایه چیزی که تجربه شخصیم بوده و یا تخصصم) ولی بنا بر اینکه این قضاوت در موردم نشه این کار رو نکردم. می‌خوام بگم خود من که دارم اینا رو می‌گم مستثنی نیستم از این مسئله و خودمم یه‌جورایی دچارش هستم.

البته اینم باید در نظر بگیریم که این حرف‌ها به این معنا نیست که همه افراد حتما با نیت‌های درست بهمون نزدیک می‌شن؛ و خب در عین حال باید آدم هوشیار و حواس‌جمع باشه. بحث اصلی اینه غلظت نفرت اونقدر تو جامعه بالا رفته که مهر و محبت و همدلی عجیب به‌نظر میاد برامون. شاید بشه گفت اینارو نوشتم که هممون به خودمون برگردیم و یه جورایی ریکاوری کنیم خودمون رو و یادمون بیاد انسان‌ به‌طور فطری تمایلش به زیبایی و عشق و محبت و مهره و اگه داریم دیگه خیلی دنیا رو سیاه می‌بینیم کمی تعدیلش کنیم؛ چون این احساسات کدر و سیاه که ما رو از هم دور کرده فقط و فقط حاصل آموزش و زیست در یه ساختار و سیستم بیماره...

وقتی توحش افراطیون در یک جامعه عادی‌سازی بشه و انسان‌های وحشی با نمایش وحشی‌گری‌هاشون بتونن مانور بدن در رسانه به‌مرور شاهد دو پدیده مهم خواهیم بود:

۱. گسترش خشونت و عادی‌سازیش، طوری که اگر کسی بابت خشونتی که ازش آسیب‌دیده ناراحت باشه و گلایه کنه با برچسب‌هایی مثل سوسول‌ بودن یا نازک‌نارنجی بودن مواجه میشه و من خیلی دیدم که وقتی مردی از مهر و محبت و همدلی و رفتار محبت‌آمیز حرف می‌زنه عده‌ای می‌گن نه مرد باید مقتدر باشه و اقتدار رو در ترسوندن آدما (معمولاً زن‌ها یا آدمای ضعیف‌تر) می‌بینن؛ در صورتی که اقتدار چیزی هست که در اون خودی‌ها دوستت داشته باشن و حرفت رو با عشق بپذیرن و دشمن ازت بترسه؛ ولی وقتی جلوی شخص ضعیف و بی‌دفاع با توحش می‌خوای اقتدارت رو نشون بدی نه‌تنها مقتدر نیستی بلکه یه بزدل ترسویی که زورت به ضعفا می‌رسه. 

۲. مورد دوم هم به همون مقوله گسترش خشونت برمی‌گرده؛ یعنی اونقدر توحش و افراطی‌گری عادی میشه که حتی انسان‌هایی که تمایل به این مسائل ندارن هم به‌مرور و با یه شیب ملایم سمت این مسئله می‌رن؛ و متاسفانه بعد از مدتی شاهد جامعه‌ای خواهیم بود که در اون هر کسی با کوچیکترین مشکل تمایلش اینه بزنه دندون‌های طرف مقابل رو بشکنه و بربریت و توحش جای کلام منطقی رو می‌گیره و همه با هم دست به یقه هستن و می‌خوان هم رو پاره کنن! چون حس می‌کنن اگه این‌طور نباشن بین این‌همه خشونت له خواهند شد.

در چنین حالتی اصلاً همدلی وجود نخواهد داشت و جامعه دچار از هم گسیختگی میشه و مردم نمی‌تونن با هم متحد باشن برای خواسته‌های جمعی‌ و مطالبه‌گری در مقابل قدرت‌ها و در موارد پیشرونده‌تر مبارزه با قدرت‌ها و رسیدن به خواسته‌های جمعی و اون خشم که باید بر سر ظالم فروبریزه بر سر همدیگه فرو می‌ریزن. و این بزرگترین نعمت برای هر نوع حکومت و یا ساختار تمامیت‌خواه هست. تفرقه!

متن با گوشی نوشته شده؛ اشکالات تایپی و نگارشی اگر وجود داشت ببخشید؛ زیاد مسلط نیستم و گوشیم هم زیاد مناسب نیست برای این مسئله پست‌های کمی‌ طولانی‌تر از نظر خودم. ولی باید می‌نوشتم...

- نه شما می‌خواید لخت شید.

- آره...

- هان؟

- آره می‌خوایم لخت بشیم؛ درواقع اگه نمی‌خواستیم هم دیگه می‌خوایم...

- یعنی چی؟

- فکر می‌کنی ما پولی برامون مونده که اصلاً بتونیم لباس بخریم؟ اصلاً قیمت لباس رو می‌دونی؟ یا نه توی اون ایرانی زندگی می‌کنی که سر کوچه‌شون لباس مفته که هیچ بری لباس بخری بهت پول هم دستی می‌دن...

- ...

هذیان می‌چکد از ناودان خیال و گرمای این تب مرا بالاخره خواهد کشت؛ لباس از تن خارج کنم هم لرز حاصل از نگاه کثیف شوهر پفیوز تو و این قضات همیشه چکش به دست مرا خواهد کشت... دست از سر ما بردارید؛ سرمای وجودتان را جمع کنید و با خودتان ببرید همان جایی که آن اعتقادات لازم و آن ناآزادی‌ها را دارد... جمع کنید از ایران بروید... اینجا هم حریم امن من است؛ از آن دور شو؛ تو حق ورود به حریم خصوصی مرا نداری...

دختر به کنج خلوت خویش خزید؛ خودکار سبزش را از قلمدان بیرون آورد و پشت میز نشست؛ با خشم خودکار را روی کاغذ می‌فشرد و دندان‌هایش را هم روی هم حتی بیشتر از فشاری که روی کاغذ وارد می‌کرد. خودکار شکست، دستش زخمی شد و کاغذ به سه قطره خون منقش شد..

فرش ایرانی زیر پایش به صدا در آمد و گفت: آرام باش؛ سحر نزدیک است...

شراب اشک از کنج لبت نوشیدم و رقص تشویش بر مدار سهو در دل اتفاق افتاد؛ نور از دو پهلوی کلام می‌تابید به صفحه‌ی شطرنجی...

رعش اول: اندیشه به دار آویخته شد...

رعش دوم: گردن کبود از بوسه‌ی گرم...

رعش سوم: منحنی‌ تکرار...

رعش چهارم: دست آغشته به خون...

رعش پنجم: کودکی تاب می‌خورد...

رعش ششم: بوسه بر چانه...

رعش هفتم: لاله‌ی گوش خیس از خون...

رعش هشتم: تخت‌خواب خیس از عرق...

رعش نهم: شرم عریانی که جلویم رژه می‌رفت...

رعش دهم: سیگار صورتی...

رعش یازدهم: پیامک اسنپ‌پی...

رعش دوازدهم: تشویش از جیب خالی...

رعش سیزدهم: یک بوسه‌ی دیگر با طعم سیگار...

رعش چهاردهم: باید بروم؛ پدر نباید تنها بماند...

رعش پانزدهم: بوسه‌ای طولانی‌تر...

رعش شانزدهم: معده‌درد عصبی...

رعش هفدهم: معذب بودن در پلتفرم ایرانی...

رعش هجدهم: شاهد گمنام...

رعش نوزدهم: شجاعت به بی‌خیالی زدن...

رعش بیستم: رصد...

رعش بیست و یکم: رفتار مشکوک راننده‌ی اسنپ...

رعش بیست و دوم: سگ‌لرزه جلوی درب ورودی...

رعش بیست و سوم: کلید افتاده در کوچه‌ی خیس...

رعش بیست و چهارم: نفرت از خود...

رعش بیست و پنجم: خیانت به تفکر...

رعش بیست و ششم: نیستی...

رعش بیست و هفتم: بلاتکلیفی ابدی...

رعش بیست و هشتم: گم شدن در دالان وهم...

رعش بیست و نهم: اشوه‌ی معشوق ثانی...

رعش سی‌ام: سالاد میان زمستان...

رعش سی‌ و یکم: دویدن...

رعش سی و دوم: نرسیدن...

رعش سی و سوم؛ تف به فلسفه و اندیشه و خرد و دنده‌های خرد شده‌ی این نویسنده‌ی نگون‌بخت عریان زیر چرخ‌دند‌ه‌های قدرت...

می‌خواهید بکشید بکشید دیگر این شکنجه‌ی کش‌دار چیست...

نور می‌تابد از کنج خیال؛ چشم باز می‌کنم؛ تو در چهارچوب در ایستاده‌ای و مرا در آغوش می‌گیری...

- چرا؟ 

- شک کنم امتحان می‌کنم؛ حتی به ناپسند‌ترین شکل...

بت خام: کیستی؟

سهو: سهو هستم؛ راوی رنج کهن قشری که روایت‌گری جز خودشان برای روایت کردن رنج‌هایشان ندارند...

بت خام: تو چطور بین آن‌ها راه یافتی؟

سهو: هم‌راهم همراه...

بت خام: خواسته‌ات از من چیست؟

سهو: خواسته‌ای ندارم؛ آمدم تو را بشکنم...

و سهو بشکنی ناشیانه زد و بت خام فروریخت...