این روزها دیگر قلم نیکنویسان و کلام نیکگویان هم جز به نفرین نمیچرخد؛ نتیجتاً از آنچه شد و فکر میکردی ناشدنی است بهت زده نباش جانم؛ این معجزهی کلام و کلمه است... مینویسم مرگ بر ستمگر؛ بگو بیشباد...
من کارهای نیستم؛ فقط آزار دادن بچهای که از بدو تولد مورد ظلم واقع شده تا جایی که مادرش تا چند روز اول نه شیر بهش داده و نه حتی شیر خشک و با آب سیرش کرده؛ و خودش هم در تمام این سالها وقتی مورد ظلم واقع شده جز خدا کسی رو وکیلش نگرفته؛ تاوان سنگینی داره...

از دو پهلوی کلام دستگیری از نیازمند بدل زده شد به دستگیری آن که از سر نیاز خلاف میکند؛ حال چه این سوی ترازو بایستید چه آن سو آن قپان روبَهرو تراز شدنی نیست...
هذیان میچکد از ناودان خیال و ما با تب حاصل از مصرف آب آلوده، چشم به آسمان دوختهایم برای قطرهای آب بیشبهه...
بعضاً پیش میاد که یک رفتاری از آدمی میبینم که باعث میشه اون رو آدم ناامنی بدونم و یا کنارش احساس راحتی نکنم و یا از اشخاصی آسیب دیدم بابت اعتماد بیجا و ... که این موارد باعث میشه ارتباطم رو کاملاً قطع کنم با اون اشخاص و حتی تمام تلاشهاشون برای برقراری ارتباط دوباره رو بینتیجه بذارم...
مثلاً ممکنه اون شخص بهم زنگ بزنه و من جوابش رو ندم و یا بیاد دم در خونم و من حاضر نباشم تا دم در براش برم و دکش کنم بدون تعارف...
یه موقعهایی بهم میگن چقدر کینهای هستی و یا کینهای نباش و ببخش و ... ولی خب من اصلاً کینهای از کسی به دل ندارم و حتی بحث بخشش هم یه چیز نادرسته؛ چون من اصلاً دلخوری ندارم که بخوام ببخشم یا نبخشم! من فقط دارم اینطوری از تکرار آسیبهایی که اون شخص ممکنه بهم بزنه جلوگیری میکنم؛ و فکر میکنم هر کسی حق داره با این برخوردهای قاطع دایرهی امنی برای خودش ایجاد کنه که کمتر آسیب ببینه از آدمهای نادرست و ناامن زندگیش...


