این شاید یه فکت قابلاثبات روی کاغذ نباشه و یا حتی یه قاعده ولی میگم: عریاننویسی کنید. خودتون رو بسپرید به جریان سیال ذهنتون و بذارید اون هدایت کنه قلم رو. بدون سانسور و حیا بداهه بنویسید؛ باور کنید از نوشتن با فکر کردن شاید یادداشت و مقاله و ... در بیاد ولی اثر ادبی در نمیاد. چون بهنظر من اثر ادبی از دل میاد و اتفاقاً باید در دیوانگی خلق بشه نه تعقل و تفکر. اصلاً هنرمندی که یه تختهش کم نباشه که هنرمند نیست...
بازم میگم فکت نیست؛ تجربه شخصیه و قطعاً حرفه تا متن... فکر کنید یه دوست هنردوست توی یه محفل هنری بهصورت شفاهی اینارو بهتون گفته؛ یکمم مست بوده اصلاً... (اهل الکل نیستم؛ مثال بود.)

لاغرِ پررو...
نگاه سردِ از بالا
بیروح بهسان مردهها
تشکیک در کشیک شبزندهدارها
پیالهها خالی از هر مایع مستکننده...
سیگار و سیگار و سیگار
تلخکام ثالث تا ابد و یک روز...

به گرافیت مدادت سوگند؛ اگر در بهار پیشرو زنده باشم، به تو نشان خواهم داد که آینه ملتمس به بوم سفید مینگرد تا شاید در زورآزمایی دوستانهمان خردهشیشههایش را به پیکر تفکرمان تزریق کند. اما تنها یک کورسوی چراغ کافیست تا انعکاسش خیانتکاران را در تاریکی هم که شده نمایان کند؛ از من نخواه حتی درظاهر به تو خیانت کنم؛ از پسش بر نمیآیم... خیانت به تو خیانت به خودم است... سهوِ مرعوب از دیدن خویش در انعکاس اشکهایش را در آغوش بگیر...

مهر میفهمی؟ اینکه انسانها فارغ از جنسیت دوستداشتنی هستند را چه؟ نکند دوست داشتن و دوست داشته شدن هم حرام است؟ نکند عشق ورزیدن به همنوع هم خلاف شرع است؟ نکند اگر زنی برای درد مرد غریبهای و یا پسری برای درد دختر غریبهای بغض کند هم جرم است؟ مهر میفهمی؟ سوختن هنرمندی در آتش خشمی که اندوه هموطنانش به جانش انداخته را چه؟ او خواهرم است، برادرم است، پدرم است، مادرم است، دوستم است... همهی آن جانهای عزیز؛ همه اینهایی که هنوز زنده مانده و چشمانتظار فردایی روشن هستند... برای بار سوم میپرسم: مهر میفهمی؟








