یخ بر پوست در حیات یا یا یخ بر جسم در وفات؛ این نگاه شهوانی یا آن نگاه عرفانی؛ چشم منور شده به نور حق یا پر شده از شرارههای آتش یار...
بدون علامت سوال و بدون پرسشمحوری میشود بدل زد از رد و خط بحران به آنچه بدنِ عریان است بهظاهر اما معمای خلقت را در خود جای داده...
خاطرجمع کردن کواکب از حبوط آدم و خاطر جمع بودن شیطان از فریب حوا و آدم و این بشر مثل خر در گل مانده و باتلاق ترتیب داده شده و دست و پا زدن احمقانه و بمب و موشک و نبود پوشک کودک و استمنا در نبود یار و بیمنطقی فلاسفه و سیاست کپک زده و مستی دولتمردان و همه و همه را یکجا میشود گذاشت روی میز و گفت: این دنیای کثافت شما یکجا چند؟
حال یخ میان قفسهی سینه بگذاری و تا شرمگاه بکشی و باقی ماجرا چه فایده وقتی یارت یار تو نیست و چشم به آن دیگری و داشتههایش دوخته؟
نه اشتباه نکن؛ من اهمیت دادن به جزییات در رابطهی جنسی را کوچک نمیشمارم؛ بلکه دارم این حقیقت را در صورتت میکوبم که از قدیم گفتهاند: بیمایه فطیر است...
حال تو تا صبح صد نطق کهنه بیاور و بازنطق کن؛ جهان بر مدار پول میچرخد جان من...
این شاید یه فکت قابلاثبات روی کاغذ نباشه و یا حتی یه قاعده ولی میگم: عریاننویسی کنید. خودتون رو بسپرید به جریان سیال ذهنتون و بذارید اون هدایت کنه قلم رو. بدون سانسور و حیا بداهه بنویسید؛ باور کنید از نوشتن با فکر کردن شاید یادداشت و مقاله و ... در بیاد ولی اثر ادبی در نمیاد. چون بهنظر من اثر ادبی از دل میاد و اتفاقاً باید در دیوانگی خلق بشه نه تعقل و تفکر. اصلاً هنرمندی که یه تختهش کم نباشه که هنرمند نیست...
بازم میگم فکت نیست؛ تجربه شخصیه و قطعاً حرفه تا متن... فکر کنید یه دوست هنردوست توی یه محفل هنری بهصورت شفاهی اینارو بهتون گفته؛ یکمم مست بوده اصلاً... (اهل الکل نیستم؛ مثال بود.)

لاغرِ پررو...
نگاه سردِ از بالا
بیروح بهسان مردهها
تشکیک در کشیک شبزندهدارها
پیالهها خالی از هر مایع مستکننده...
سیگار و سیگار و سیگار
تلخکام ثالث تا ابد و یک روز...

















