هدایت رنجهاش رو فریاد میزد بین جماعتی که کر بودن و غرق در انواع ابتذال؛ حتی به اصطلاح روشنفکرها و افراد پیشروی زمان خودش هم در مفاهیم آکادمیک غرق بودن و اصلاً نمیفهمیدن صادق چی میگه... ته داستان هم با پایان دادن زندگیش باز کسی ذرهای از رنجش رو نفهمید... هدایت نه بهخاطر تبحر در ادبیات بلکه بهخاطر اینکه فهمیده بود چه خبره و تا حدودی شهامت این رو داشت در آثارش بگه چه خبره برام عزیز و محترمه... اگه روزی پام برسه به پر-لاشز مزارش رو میبوسم...

من از خودت؛ خدات؛ خونوادهت، اون خرما که فرستادی و فکر کردم قصدت تهدیده؛ خمیر زیر دست نونوا؛ خمیازههای پیرمرد نقاش موقع کار اونم توی اون سن که کمرش خمیده شده؛ خشم، خون، خاک، خروش فاقد منطق معترضنماها، از پلیس خوب و بد، از قاضیالقضات شهر، از رئیسجمهور و رهبر و شاه و شیخ و حتی خودم که اینها رو نوشتم با تمام وجودم شاکیم...

نور مهر دوست یا آتش انتقام دشمن توفیری نمیکند؛ من آن پروانهی نحیف مبتلا به میگرن هستم که بالاخره خواهم سوخت؛ زیرا تو هر از گاهی بهرسم کینه تصمیم میگیری باران رحمتت را در این آسمان بیکسی از من دریغ کنی... حتی آنگاه که میدانی بیش از هر زمانی به حضورت نیاز دارم... هذیان بهرسم دو جایگاه دو رسم تازه و راه و دو شک و دو اعتماد و دو چوب و دو چرخ و دو ظن بد به تابلوهای انبار شده در اتاقم... گاهی هم متصور باش آنقدر گرمای حضورت زیاد است که از ترس سوختن از تو میگریزم... راستی؛ اعداد دیگر مرا نمیترسانند... درضمن این متن را هم به خودت بگیر...