دزدای سر گردنه انقدر از خاک دزدیدن و چپاول کردن دیگه چیزی از خود ایران نمونده و اومدن سراغ جیب مردم ایران...
کارگران به قیمت ارزانی جان آدمی در ایران، مشغول کارند و کارگردان این نمایش شوم پیالهپیاله شراب طمع مینوشد از حق آنان که در تاریکی ربوده شده... تبخیر حق به تابش نور و گرمای شدید لامپهای دروغین صحنهی نمایش که خورشید را بدل میزنند اتفاق میافتد... شیرمردانی که جان میکنند تا لقمهنانی حلال بر سر سفره ببرند... اما کارگری و نان در این تورم شکم آفتزادهها؟ بیشتر شبیه به جوک میماند قرار گرفتن این دو واژه کنار هم در این شرایط...
واکنشهای تمام پستها یعنی لایک و کامنت رو غیرفعال کردم؛ چون تو این سن چیزی که باید در من باعث ترشح آدرنالین بشه پوله نه لایک و کامنت!
فارغ از شوخی این اتصال دامنه به وبلاگ باعث شده لایکهای شما هی بپره و اگه لایک هم مونده باشه حالت قلب پست بیرنگ باشه و خب این روی اعصاب بود؛ هم برای من و هم برای بعضی از بچهها؛ پس کلا بستمش...
دیگه اگه خیلی حال کردید با چیزی توی گفتمان بهم بگید؛ راهحل راحت دیگهای به ذهنم نرسید...
عزیزید همتون... ❤️











































