با فشار و سرکوفت و بازی روانی هلت میدن سمت تصمیم اشتباه و وقتی بگ* رفتی میگن مگه ما گفتیم این اشتباه رو مرتکب بشی؟ یه روزم این تصمیم اشتباه میتونه به قیمت نبودم تموم شه...
این هیولای خفته در کمد با خر و پفهای خبیثش میکشد در خود جهانم را...
یخ مکش بر پوست داغ عروس دریا که تمنای آغوش در خیال خام تکیهدادگان به باد جز وهم نیست؛ اما من کجای این معمای مکوتم حضور دارم؟ همان جایی که گوش کر انتقامجو نیاز به لمس برای دریافت پیام دارد... راوی گفت: بیگناه کیست در این گستره؟ سنگ بردارد... جمع سر پایین انداختند و خجل شدند...



