کاش برداره دست از سرم این حس از دست دادن؛ اینکه می‌مونن همراه‌ها و هم‌پاها تا ابد یا نه؛ دوباره می‌شم تنها مثل اون روزایی که کسی نبود پای حرفام... خلاصه هنرمنده و خودش و تنهایی‌هاش و ترس همیشگی طرد شدن از جمع شما... دوباره بارکد خاطرات رو اسکن کن و ببین این بار به چشم خریدار‌...

به ابروی معکوس در قاب خیال قلاب قلابی را مصلوب ماهی‌ها کردم و شور و شعف حاصل از رسیدن به سطح دلیل مرگ رویاهایم شد... به‌راستی کدام ناخدا راست می‌گوید و متضاد راست، چپ است یا دروغ در این نطق کهنه‌ی به آتش کشیده شده؟ لق‌سکان اولین نیست این اما بعید می‌دانم آخرینش هم نباشد... نمی‌دانم...

من وزش باد مهر رو تو رگبار فحش و ناسزاهات می‌بینم؛ تو اما با شک می‌پرسی از خودت این دقیقا چیکار داره می‌کنه... نمی‌دونم و بیانش می‌کنم... تو اما می‌دونی و می‌خوای به خودت تفهیم کنی که نمی‌دونی... دلم پره از تو حتی از خودم؛ دلم پره از درد اما بازم تحمل می‌کنم...