
شاید روزی باید افکارم را از کابینتهای مغزم بیرون بکشم و بریزم روی دایره تا شاید این ندانمگرایی تبدیل به دانمگرایی شد...
عجب عجیب مینویسی سهو؛ ستون سرایش سریدنیهای سهوآلود و آن دوست که فرمان میدهد شل کن قلم را و این دوست که میگوید پیچیدهنویسی تو لذتبخش میکند دنبال کردنت را و ...
هذیان از دو پهلو میزنی و از این سوی صفحهکلید، صبر پیالهای از تمنا به دست بهسویت میدود...
غش و ضعف کردن برای ستارگان این سبک موسیقی را کجای دلم بگذارم...
کابینت یا گاوصندوق؛ هر مزخرفی بنویسم، مزخرفات ذهن خودم است؛ حداقل سایهی سنگین امنیت و هوشمصنوعی رو آن مشهود نیست...
حال اگر مشهود نباشد یعنی نیست؟ حتی به تبانی؟ حتی به کجفهمی؟ ملتمس به چه مینگری؟ هیچ ندارم که در اختیارت قرار دهم جز این جان ناقابل...