در دل این جنگل تاریک دیوانه‌ای مصلوب به عقلانیت تمام تلاشش را می‌کند که زنده بماند و آنچه بر او و دیگر دیوانگان این مکان کذایی گذشته را برای اهالی دهکده بیان کند.

...

دیوانه به‌لطف کلاغ‌های نیک‌سگال از صلیب جدا شد؛ راوی ثالث فانوس خیال را به دستش داد؛ گرگی سفید به‌سان بادیگارد او را تا دهکده مشایعت کرد. به دهکده رسید و پیر دیار به استقبالش آمد.

کدخدا در خلوت خویش خدا خدا می‌کرد که دیوانه به سراغش نیاید.

پیر گفت: چه خبر؟

دیوانه گفت: من خودم دیدم که شیر گرای گرگ‌های سفید را به شکارچی می‌داد...

پیر گفت: هیس! اینجا نه...

دیوانه گفت: باشد؛ برویم پیش طبیب؛ بعید می‌دانم دیگر شجاعت تبعیت از کدخدا را داشته باشد...

 

📜 متن🏞 تصویر

☕️     🥗     🍫     📚     💻

کپی لینک بازنشر درون‌وبلاگی
https://sahv.top/post/134