در سالن منتهی به انجمن خبائث چرکطینت سه لالهی شیشهای روشن در راست و سه لالهی شیشهای خاموش در چپ روی دیوار دیده میشد... سر بریدهی لوسیفر با دهانی پر از کف افتاده بر کف سالن... لالههای روشن ذکر ابدیت میخوانند و باران خون میبارد بر سالن بیسقف... صاعقهای حوالهی انجمن شد؛ فرزندی خلف ولی مطرود شد متولد... مادرش به اشک نگریست و سپرد به رود خون نوزاد را... سی و چند سال بعد نوزاد نوشت: سهو هستم؛ فراماسونی که دستکشهای سفیدش را در شومینه انداخته است... رعد بود خودش در پیکرهی آسمان پر از خفاش تا روزی که پیامآور مرگ شود برای بَدان و بَدَنِ آنان را بهرسم نگاه نافذی آغشته به فرمان به گور تاریخ بسپارد...

