عفریتی از جنیان گفت: الآن در بیروت هستیم؛ به چشم بر هم زدنی به نیویورک خواهم برد تو را...
سهو پیش از رساندن پلکها بر هم در مکان مذکور عفریت بود... دو سوی کلام به رقص پاهای برچین شده از گلوله بر سر مزار فرهنگ سوگند یاد کردند که از هر دو وجه بهدنبال خائنان بگردند... این آن رقص سوگی بود که نمیخواستیم ولی به کل کشیدن مادر داغدار همه کر شدند؛ حتی بیگناهان بیطرف... که خود گناه بود آگاه نکردن پس از آگاهی و شمس را در تاریخ بود انگ انحراف... حال خود علما هم میدانند آنچه شعرا میسرایند حاصل جنون است و خود شعرا نیز معترف به عاقل نبودن هستند... جماعتی که به بیان اولین پس از واقعهی معاصر مستحق پراندن عمامه هستند اما با ریا به دنبال ریال میگشتند در همین قضایا هم... آنسوی مرداب خون هم بیبتهها میگفتند اینان وصل هستند؛ تا جایی که بیباکی از میان جمعیت با صراحت نعره زد: سپاه سیخی چند است؟ ما به حق متصلیم و بس...














