سهو هستم؛ پاتیل اشک چشم مظلومان... آنکه مادرش رها کرد او را و مطرود بهرسم خون شد؛ ولی ایستاد در جایگاه خود به اعتبار اجدادش... جدا شده از پیکرِ پیکره اما حامل زخمهای آن... رعش فلسفه از جنون شعرا... ادغام رقص با سوگ عزیزدل... عشق گریزان از خشم یار... شمع خموشِ کنج آیینه... آسیب ممتد در یک نقطه... سهم کم کارمند از سکوت شب... داد بلند وسط میدان... آغشته به سهو و خفا در تن... سهو هستم شریک غم... سهو هستم خمیر درد... سهو هستم امیر وهم... سهو هستم پاتیل اشک مظلومان... آنچه باید باشد اما نیست و ما پاتیل خون خود گرفتاریم...




