گفتمت در انحنای فکر گریختم از اتهام‌ها و بیا برادر باش با ما تو که می‌دانی یهودای این قصه بی‌گناه است؛ لج نکن با قلم که ما بزه‌دیدگان که دیدگان پر از اشک تمساح این حکام را باور نداریم به تنه‌های ممتد حاصل کنیم پایان رنج را و دیدی که به یک نفرین جمعی بند بود کاخ ظلم... اما اما اما این فک سر از خوانش ممتد و ناسورهای بافت‌های از هم جدا شده را ببین و بخوان بار دگر با یک لایه‌برداری جزئی اما مشهود هم که شده؛ امروز دیگر شاعرمسلک‌بازی و کنج خزیدن جواب نیست برای فاخرنویسان... هر که هم گفت که گفت؟ بگو سهو... لو بده به زبان سکوت مرا که تنها یک شاهد کم دارد این دادگاه جهانی و بعد می‌رسیم به خدمت هر که اشک مهمان چشم ستمدیدگان کرد... تو زندانی آن ملعون نیستی؛ تو تمام ما را داری کنار خودت حتی اگر جمع کثیری از دشمنان تو که دوستان من هستند امروز ندانند چه خبر است؛ را هم توجیه می‌کنم در مورد این اجبار تحمیل‌شده...