فکر نمیکردم این انتهایش به دست یک شبهآخوند بریزد؛ پس عریان از باورهایم مینویسم به حق ۹۲ و ۱۱۰ و ۱۳۵ و ۱۱۸ و ۱۲۸ و کور شود هرآنکه حسادت ورزد به این خون حتی به حب که شما قامت عمود خیمه جهل را کوبیدید بر سر این فرزند خاتم بهسان همان تیزی که شمر با آن سر جدم را از بدن جدا کرد... دیگر به تو نمیپردازم کارهای مهمتری دارم...

