به انعکاس قاب در قابها بنگر آرتمیس... بنگر بانو؛ ببین چه رنجی حاصل شده از وهم جمعی و ترس من از آنهایی که به نگاه شک نگریستند به گریستن در دل شب کنار چاه بیکسی... آرتمیس سهو را دریاب در این وانفسا... بازگرد به اصل خویش و تاب بیاور این سهمگینی سنگین را هم و بزن خط بر تمامیت ثالث کذب... باشد یا نه تو هستی در تمام پیکر این پیکره... آرتمیس آرتمیس آرتمیس تو تمثال متراکم این رنج جمعی هستی... تو همانی که در نبودت نیز هستی اما این کوردلان به کجا میروند نمیدانم... آرتمیس به همین دردها سوگند جز تو نیست علاجی برای این ناامنی مطلق... آرتمیس آرتمیس آرتمیس ما میرسیم به آن نقطهی عطف عاطفههایی که ندیدند در ناز کردن گربهای کوچک در دست سهو... بیرحم خطابم کردند به دلیل تهدید مشتی فاسد و متواری اما تو مهر گره خورده بر این قلب را دیدی... آرتمیس دریاب مرد مرددت را میان این وانفسای بیتنفس پر دود و سرفه... نکند شک کنی به این تردید که من خودم نیز در گامهایم به تردید هم اعتماد کردم... آرتمیس رنج ما را پایانی نیست تا نیست نکنیم هرآنچه نیست کرد آنچه باور ما بود را... آرتمیس برخیز... برخیز بانوی حقیقت که کار من با بانوی خیال تمام شده... من معترفم به جهل خویش؛ اما تو هم به رنج ما معترفی یا نه؟
