آرزو به دل یخ میماند که لمسیده شود به دست یار و عشق در پستو میماند تا دو پر مانده به شب... هی سهو؛ چه میگویی مرد؟ هذیاننویسی هم حدی دارد و دار و ندار ندار بودن با ندارها و داراها را به باد دادی با این رهایی مطلق... هیچ حواست هست ساعت چند است؟ بگیر بخواب... بخواب که روز دراز است...
نمیشود؛ نمیشود نوشت و از آرزو گفت و لمس باقی از حضور در وادی شب را به دو پهلوی کلام وصله و پینه کرد و کردار نیک را غلاف به گفتار بسندید و پسندید خود را خودشیفتانه و شکید به شعر و شعور مخاطب و خمار خمیازهها خروسهای بیمحل را به دست قصاب سپرد...
باز داری ادامه میدهی؟ کجا چنین کلامی و نوشتنی خریدار دارد که تو اینگون رهایش نمیکنی؟
تن خشک و سرد و سکوت شب در شمای بصری تهدیدهای مستقیم و غیرمستقیم؛ این همان است که مصلوب به حق میکند شمایل شر را...