یک حرف را باید صد بار بزنم، یا یک سؤال را باید صد بار پاسخ دهم...
آبی و قرمز دانستنِ شرح وقایع و دستوپنجه نرم کردن با هذیانهای پدر و کشف حقیقت در میان آنها، و حتی لحظهای امان نداشتن؛ وقتی باید دائم حواست باشد که اتفاق ناگواری رخ ندهد...
من در چنین شرایطی مینویسم؛ در چنین شرایطی میجنگم؛ در چنین شرایطی خلق میکنم...
ادعایی در چیزی نیست، خواننده؛ من فقط دارم از تحمل و مدیریت شرایطی سخن میگویم که بسیاری از انسانها را میتواند در چند روز از پا دربیاورد...
فردی میگفت: «ما هفت برادر و خواهر هستیم و وقتی پدرم در زمان حیات آلزایمر داشت، همه ما را از پا درآورده بود؛ خدا واقعاً صبر و خیر بدهد تو را...»
در اوج چنین شرایطی هم، حتی عدهای از چرندگوییهای خود دست برنداشتهاند و عدهای دیگر نیز نهتنها همراه نبودند، که از فرصت سوءاستفاده کردند؛ و بماند چهها کردند و چهها نکردند...
پیشتر گفتم: خاستگاه عدهای لجن است؛ نمیشود انتظار داشت مانند منشِ زلالاندیشان و زلالنیتان و نیکطینتتان با مسائل برخورد کنند...