روی خاک آجر شده و نان خاک شده و شمس کور شده و روز بینور شده رسم کن بت خاموش مرگ را که به یاد میآوریمش هر دم...
در متون دینی آمده که مرگ را بسیار یاد کنید؛ ایرانی مگر اصلاً لازم است بخواهد یاد کند مرگ را وقتی هر دم هزار بار میمیرد و زنده میشود از استرس؟
سیاهنمایی نیست این؛ که یکنما از ایرانی بودن و حتی غیرایرانی بودن و زیستن در ایران است... تجربههای ما به این نیمهکارکردنهای نیمهراهروهای بیسالن سالمند تکیه بر مسند قدرت زده گره خورده...
حال ما نقد کردیم و مسئول گفت: کره با عسل خورده هر که نقد کرده؛ ما بهترین تصمیمها را میگیریم... هر که راضی نباشد را هم میگیریم؛ دستگیری از نیازمندان را عرض میکنم آقا...
راست میگوید دیگر جناب مسئول؛ چرا همیشه کج میفهمید سخنان این عزیزان خدوم را؟ اصلاً استخوان شکستهی خلقالله زیر بار فشار تصمیمات اشتباه چه اهمیتی دارد؟ شیشههای دفترهای حضرات سلامت باشد به حق این اشکهای آغشته به خون...
راستی دلار چند است؟ ما که حالیمان نمیشود این بازیهای اقتصادی و سیاسی؛ ولی خب یک حالی میشویم وقتی نیمنگاهی به سفره میاندازیم و نیمگوشی به رادیو میسپاریم... پاییز سراسیمه دارد میآید... مهم نیست حالا که چه همراهش خواهد آورد...
بغض شب از دست اهالی روز و ورز دادن چانههای خمیر شده به این وضعیت و بزم خیال و شاطری که عرق از پیشانی با شرم پاک میکند...
رها کنید اصلمطلب را سلب امتیاز عقلانیت از صحنه خودش هزینهها دارد؛ مثلا تصور کنید کسی را که زندگیاش به باد رفته و خود را غرق الکل میکند؛ قطعاً حالش بهتر از کسی است که هوشیار مینگرد ویرانی زندگی خویش را...
به ترویج نگفتم؛ کنایه زدم؛ ولی خب داد به دست ما تقدیر اندیشه را؛ شما اگر قرار است همچنان بهرسم دیوانگان عمل کنید به خودتان مربوط است؛ اما در مسلک و مرام ما هوشیاری و بدبخت دانستن بهتر از مستی و توهم خوشبختی است...
پایان مجموعه پسافرجام...