مرکب اندیشه از دستم افتاد بر فرش خیال و سفرهی بینانِ منِ بینام آغشته شد در امتداد حرکت جوهر و نانی که نبود را در میان جوهرها تمنا کردم از ذاتی که شاید حواسش به من هست و من در ندانمگراییام به دنبال دلیل منطقی برای حضورش میگردم؛ او بود و من نمیدیدم؛ یا او نبود من میخواستم که باشد... چه توفیری میکند مگر؟ همینطور که این نطق مصلوب به چاپ را در چلیپای آهنگر خیس از عرق ریختم باز هذیانی دیگر رقم خورد و خرد کرد ساق پای عقربههای نیشخورده از زخمزبانزنان شورچشم در انتهای شورهزار بیکسی و افطار به اشک چشم و نانی که معدهام را مورد عنایت فشارها قرار میدهد... اصلاً دلم میخواهد بهجای نقطه سهنقطه قرار دهم و اصلاً دلم میخواهد با همان اصول خودساخته در نسخههای دیجیتالی این نسخهی چاپی را خلق کنم... به کسی چه؟ بینزاکت نیستم؛ ولی در همین اجبار به دنبال آزادی نداشتهام برای رسیدن به آرزوها میگردم و بهتر است مرا درک کنید به اعتبار اندک آبرویی که مانده برایم میان این مردم عزیز که جای دارند در مردمک چشمم... بگذریم... حال دلت چطور است ای بانوی گیسو بر کمر؟