نوا
مرثیهای بنویس و بخوان به سلیقهی خود برای ما که وضعمان مشخص است...
نور
روشنفکری و لاف آن در زیر لحاف و بالش پر از پر و گردن نیمه شکسته که با دیسکش گاهی صدای آن نوار شاد ایرانی را برای این دهه سی و بیستهای کنارم به صدا درمیآورد و غرهای عزیزی که میگوید اینطور قولنج گردن نشکان که ناگهان ممکن است نخاع تو قطع بشود... نمیدانم از نظر علمی ممکن است یا نه ولی بالاخره میگوید به همان سواد نم گرفتهاش و ما هم طبق روال همیشه میگوییم چشم عزیز دل...
نوشتم نور؛ خواستم بگویم در تاریکی راحتتر هستم و این میگرن است یا خیر نمیدانم ولی واقعاً نور آزارم میدهد و شب را بسیار بیشتر از روز دوست دارم... هنرمند شدیم برای چه؟ برای همین دیگر... چه ربطی دارد نمیدانم؛ ولی حتماً یک ربطی دارد که بیشتر هنرمندانی که میشناسم شبزندهدار هستند دیگر...
آوا
در حضور همه حامی شب میشوم و جغدها میخوانند برایم لالایی و من من من من من که هستم که میفرستد خدا برایم تحفهای از آسمان برای خلق در دل شب؟ نمیدانم... بحث تکبر و تفرعن و منیت و من من کردن و اینها نیست... دارم از این قلم روان که مینویسد بهتر از هر نویسندهای و رجز در تکاپوی ثانیهها برای رسیدن به پایان را مسکوت میکند در صدای باران... همین؛ همین من... همین منِ آغشته به تاریکی و سرشار از نور... همین منِ خسته از روز و دلگیر از شب... همین منِ تکفرزند که قرانی بهناحق نخواستم و حقم در حضورم در تاریکی خورده شد و یک آب هم رویش... تمام زندگیام سالم زندگی کردم و حال یکمشت آدم ناحسابی به دنبال دردسر درست کردن برایم هستند... میترسم از فردایی که در آن نانی نباشد و میترسم از امروزی که در آن نانی نیست... آری مدتهاست دست از خوردن نان و حبوبات و گوشت کشیدهام و بهقول دکترم مسئله این است که اینها را نمیخوری؛ پس چه میخوری پسر جان؟ جواب مشخص است؛ فارغ از اندک غذا؛ غصه غصه غصه غصه غصه و غصه تا بینهایت...