شکاف شورِ شعف در انحنای فکر ثباتاندایشان قرار نیست معجزه کند... میفهمند پول مهم است یا نه قرار است بیخیال باشند؟ هرچند این به خود را به نفهمی زدن بیشتر شباهت دارد... غر زدن ما و قر و قمیش قماش قائدهساز برای بیثباتها و تشت پر از خون خروسهای بیمحل و اصرار مرغهای تکپا برای قیام و تکاورهایی که با شکم خالی تکروی میکنند؛ ولی تکخوری نه... میخوریم با هم... سیلی حقیقت را عرض میکنم؛ شکم حضرات متورمتر و عقبنشینی هرروزهی عقربهی ترازو... تراول خونی و خاورمیانه خسته از خیزشها و خشمها و خروش بیمنطقها... هم خود و هم عامل... تو اصلاً بگو انهدام... مگر دارکوبیم که بیوقفه بکوبیم؟ مگر است دشمن درخت است؟ متصورید مغز داریم و مغز ندارند؟ پس خودتان مغز ندارید... حماسه در ظرف افسانه برای ابراثرهای هنرمندان شاید جذاب باشد؛ ولی برای سیاست کارساز نیست... مگر میشود با شعر و ادب و حماسیخواندن صرف جنگ را پیروز شد؟ سهو به تلخگویی معروف است... ولی آیا... چه؟ هیچ... دو پیمانه شکر شور شمس از اشک را بریز در شیر سرد روی میز... باز هذیان و باز سهوی که سهولت را سهل میگیرد برای سمع استراقمسلکان... سخت مینویسی و سخت میشود فهمید چه میگویی... میدانم میدانم... رعش تو پر خونی کنار رود بیکسی از وزش باد اما رمز ماجرا بود که هیچ احدی نخواست بفهمد... نه که نمیشد؛ نخواست... دنبال دردسر نیستند خلقالله خفته در خون خویش... بگذریم جانم بگذریم...


