آنچه مصمم به انجامش هستم همانا کشف است؛ از دور اما و میل به نزدیک شدن ندارم به آدمها... حول محور خیال دو فرشتهی کوچک پرواز میکنند... یکی بال راستم و دیگری بال چپم را بهدندان کشیده و میخورد... خونآلود صحنهی آخر که به پردهی نهایی این نمایشِ نمگرفته، نمودار نرمش نرمتنانه تنانگیمسلکان را هدیه میکند همان میزانسن غریبی بود که تئاتر بیپروایی به اندیشه مثلوب کرد... همین مثلوب مدنظر است نه آن مصلوب... حال چرا؟ چون چرایی این چون و چراها را برای چرا بردن گوسپندذهنان به خمیر بیتعقلی وصله و پینه کردند و صلهای ندادن به شاعر گرسنه و طفلک در کوچهی خیال جان داد... هی سهو هی مرد چرا اینگون خون میچکد از آرامش کلامت حتی... چرا چُرت چرت بعدازظهر هم دیگر برایت آرزو شده... چرا در تنگنای قبایل قبول کردی جام زهر را؟ سعی کن سعی کن به همت تا همت بسازی از زیر صفر... زیرزمین زار میزند برای تکه نانی بیمنت؟ به خدا که دروغ است... این اراجیف همان است که میگویم نشر اراجیف بهحد نشر اکاذیب جرم است... سالها دویدی برای چه؟ رسیدن به چه یا که؟ پر کردن کدام صندوق اسرار؟ اصرار نکن وهم مطلق آویزان از سقف؛ تو حتی هیچ نیستی دیگر و این واژهی سهمگین حق ندارد به تو خدمترسانی کند... جور جواز دارد امروز و این جفامسلکان مست قدرت را ببین تا متوجه شوی قانون مست است که این اعمال را تخلف میبیند؛ در صورتی که جرم هستند... حال هوشیار کردن قانون کار من است یا قانونگذار؟ حیف این استعداد که باید حرام دستبهیقه شدن با موجوداتی شود که حتی به بال مگسی نمیشود برایشان در واقعیت ارزش قائل شد... هنر است دیگر؛ به بیارزشها هم با توجه ارزش میبخشد... حال میخواهند دوباره خرده به پیچیدهنویسی بگیرند... خب بگیرند... چه کنم؟ همینم... دقیقاً همین هذیان منهای هجو... همین هجوم افکار بر صفحهکلید... همین بیقلمِ باقلم... اما تو آرتمیس... بانو دستی بجنبان که رعش به جان جفا بیندازی... خمیر خرافات را خر و پف خران مهلکه ورز داده؛ اما هستند عقلایی که به اشارهای خرها را بیندازند زمین... میچربد زور قلمم به تفنگ در دست اشرار مسلح... نیروهای اهریمنی نمیتوانند حقگویان و حقجویان را منهدم کنند... زیرا آنها به خود حق متصل هستند... حال غلطنویسی چند وجهی من درک بشود یا نه... مهم نیست... اینها صرفاً روی بازی است و اصل ماجرا همان است که ویران میکند به اقدام کاخهای ظلم و ستم را...


